ناصر ایرانی – داستانی که نوشته نشد

چند روز پس از زلزله ای که بوئین زهرا را ویران کرد، پهلوان و چند نفر از دوستانش ایستاده بودند در میدان مجسمه و روزنامه کیهان را که پر بود از عکس های خانه های ویران شده و انسان های مصیبت زده دست به دست می گرداندند و از بلایی که پیش آمده بود حرف می زدند. صبحت به همدردی با زلزله زدگان کشید. یک نفر گفت: روزگار بدی شده، مردم ازبدبختی دیگران کک شان نمی گزد.

پهلوان پرسید: چی؟

جواب داد: تو محله ما یک مرکز جمع آوری اعانه درست کرده اند. امروز چند دفعه از جلوش رد شدم. جز دو سه نفر شندره پوش هیچکس را ندیدم که کمکی بکند.

پهلوان گفت: خیال می کنی تقصیر مردم است؟

– آره دیگه، وقتی این جور مصیبت ها پیش می آید، آدم انتظار دارد که مردم، هیچی هم که نباشد، به اندازه یک پتو کهنه فداکاری بکنند.

یک نفر اعتراض کنان گفت: مردم ما اگر هیچ خوبی دیگر نداشته باشند این یک خوبی را دارند که دیگران را وقت مصیبت تنها نمی گذارند.

یک نفر دیگر اضافه کرد: با تمام دل و جان

نفر اولی پقی زد زیر خنده و گفت: نمون هاش همین که من امروز دیدم.

پهلوان جواب داد :عیب از آنهایی است که خودشان را انداخته اند وسط معرکه، مردم بهشان اعتماد ندارند، اصلاً میانه خوشی باهاشان ندارند.

– این حرف ها بهانه است، پهلوان.

– بهانه نیست. نمی خواهند معرکه گیرها سیاهشان بکنند، می دانند که آنها برای بازار گرمی خودشان است که پستان به تنور می چسبانند.

– به خدا این مردم بی رحمی که من می شناسم، اگر پسر علی هم ازشان تقاضا بکند، سر کیسه شان را شل نمی کنند.

پهلوان با قاطعیت گفت: نه! و به فکر فرو رفت. دیگران ملامت کنان، چشم انداختند تو چشم نفر اولی. خیال می کردند که حرف او پهلوان را دلخور کرده، که نکرده بود. یعنی دلیلی نداشت که بکند. او نظر خودش محکم خودش را و حالا داشت به چیزی که « نه » را گفته بود و پهلوان هم ناگهان به ذهنش رسیده بود فکر می کرد:

– خودم می افتم وسط.

و در میان تعجب دیگران که منظورش را نفهمیده بودند، رو کرد به نفر اولی و گفت:

نه برای اینکه بهت ثابت کنم که اشتباه می کنی، بلکه برای این که بالاخره یک نفر باید بیفتد وسط و سبب خیر شود. اینچنین بود که غلامرضا تختی که از دستگاه های دولتی برای کمک به مردم ناامید شده بود، آستین همت را بالا زد. تختی و همراهان برای جمع آوری کمک های مردم از خیابان ولیعصر و دو راهی یوسف آباد در حالی که چند وانت هم پشت سر آنها برای جمع آوری کمک های جنسی مردم حرکت می کرد، پیاده تا ایستگاه راه آهن آمدند و مردم که دهان به دهان از حرکت تختی خبردار شده بودند از دور و نزدیک خودشان را برای کمک به تختی رساندند و کمک های بسیار خوبی به زلزله زدگان کردند. مردم چون از این مسئله مطمئن بودند که کمک هایشان حتماً به دست زلزله زده ها می رسد هر چه در توانشان بود به تختی می دادند.

 

نزدیک ظهر بود که تختی به خیابان استانبول رسید و به مغازه ای مراجعه کرد ،صاحبش گفت: من از این پول ها به کسی نمی دهم ولی به تو پهلوان ایمان دارم. آن دخل را بردار و برو! مطمئن هستم در محل درستی مصرف خواهد شد…

 

پیرزن رفت جلو، چادرش را داد به پهلوان، دست گذاشت رو شانه اش و پیشانیش را بوسید و گفت: پسرم، خدا عمرت بدهد که به فکر مصیبت زده ها هستی، خدا عزتت را بیشتر از اینها بکند که غصه خانه خراب ها را می خوری. من خجالت زده ام که چیز دیگری ندارم. پهلوان چشم هایش را که از اشک برق می زد با پشت دست پاک کرد. آن وقت در حالی که سعی می کرد چادر را به پیرزن پس بدهد گفت:

مادر، ممنونم، از مرحمتتان متشکریم. اما لطف کنید و چادرتان را بگیرید. پیرزن چادر را از پهلوان گرفت و انداخت روی تل هدایا. بعد گره لچکی را که به سرش بسته بود سفت تر کرد و گفت: خدا از سر تقصیراتم می گذرد که این جوری ایستاده ام جلوی این همه نامحرم. حتم دارم، خودش می داند که در راه خودش است. پهلوان چادر را برداشت و ملتمسانه از پیرزن خواهش کرد که آن را قبول کند، بعد گفت همان مرحمتتان کافیست مادر، پیرزن دوباره چادر را گرفت، دوباره آن را انداخت روی تل هدایا و با لحن مادری که از حرف گوش نکردن فرزندش بی حوصله شده گفت: مرحمت خشک و خالی که فایده ای ندارد پسرم… البته ما… اما پیرزن خشمگینانه حرف پهلوان را قطع کرد و گفت، یعنی ما فقیر بیچاره ها حق نداریم…؟

 

صورت پهلوان یک دفعه رنگ برداشت و رنگ گذاشت و شد مثل شاه توت و گفت: شما را به خدا این حرف ها را نزنید. شما از هر ثروتمندی ثروتمندترید، حق دارترید چون که بلند نظرتر و با گذشت ترید. پیرزن همین که سرخ شدن صورت پهلوان را دید، افتاد به هق هق، اما چشمهایش را تندی با گوشه لچکش پوشاند و عقب عقب خودش را از جمع مردم کشاند بیرون و رفت.