مگر چند نفر هستند در این دنیا که نیامده‌اند بمانند؟

محمود حسینی‌زاد

 

دنیای کوچکتری بود از امروز، مثلا اواخر دهه سی واوایل دهه چهل شمسی. روزنامه بود و مجله و رادیو، سینما و کمی تئاتر. یکی از سرگرمی‌های رایج مطبوعات هم رقیب‌تراشی. مرضیه و دلکش، ویگن و منوچهر،  سوفیا و جینا، و یکی هم تختی و حبیبی. ما هم با این رقابت‌ها همراه بودیم.

این تختی یک گوشه از ذهن منِ خیلی نوجوان  نشسته بود. و اِلا نه اهل ورزش بودم و نه هستم، اصلا.

یک گوشه هم که به تدریج شکل گرفته بود، با تمام آن عکس‌ها که در مطبوعات چاپ می‌شد. نیمه‌لخت با دوبنده و عرق‌ریزان، با پیرهن سفید آستین‌بالازده، با کت و شلوار و دست به نشانه سلام و تشکر بلند کرده، وهمیشه هم خنده‌ای و لبخندی که چشم‌ها را تنگ کرده. نگاهی که به بازوبندش می‌کند روبروی شاه. صورتی دلنشین از مردی که باید خیلی مردانه و خشن‌تر از این حرف‌ها در عکس‌ها و حرکات و رفتارش می‌بود، نبود. و چیزی در تمام این‌ها بود مهربان، و همه هم توأم با حالتی که انگار خودش نیست که این کار را کرده یا می‌کند. بعدها فهمیدم اسمش سرگشتگی است. اسمش عدم حضور است در لحظه حضور. آن زمان‌ها عقلم نمی‌رسید به این تعبیر، بعدتر بود که فهمیدم، بعدتر هم بود که فهمیدم  یعنی چه وقتی می‌گویند «فلانی جسمش بین ماست، خودش جای دیگر.»

آن چهره و آن حالت سرگشته‌بودن هم گوشه‌ای نشسته بود در ذهنم، تا دیدمش.

پدرم کارمند راه‌آهن بود و ما چند سالی مشهد زندگی می‌کردیم. تختی هم کارمند راه‌آهن بود. روزی پدرم  آمد و گفت «تختی اومده مشهد؛ عصری قراره بیاد حرم.»

باید اوائل دهه چهل بوده باشد؛ تاریخش یادم نیست: مثلا ۱۳۴۰ یا ۴۱٫

رفتیم حرم با پدرم.

در صحنِ نوی آن زمان امام رضا، و نه الان که دور حرم جنگلی از بتن و سنگ و ستون و بی‌سلیقگی کاشته‌اند، آن زمان که امام رضا دو صحن نو و کهنه داشت، در صحن نو، جلوی در ورودی اصلی که فرش انداخته‌اند و دور فرش‌ها دیواره کوتاهی برای حفظ حریم است و باید بدون کفش وارد شوی، تختی با چند نفری نشسته بود، پشت داده به دیوار سمت چپ.

پالتوی بژ تیره موهر که در عکس‌ها دیده بودم تنش بود. با من نوجوان هم دست داد. با بقیه گفتگو می‌کرد و می‌خندید. دقیقا همان که گوشه ذهنم بود و هنوز هست. خنده‌ای که چشم‌ها را تنگ می‌کرد، چهره‌ای خیلی مردانه و هیکلی که در توی پالتوی  گشاد دکمه شده هم هیکل بود، و همان حالت. همه می‌گذاشتند پای شرم و حیایش، اما نبود. منِ نوجوان حدس زدم عجله دارد. از بودن در آن جمع دلخور است و به روی خودش نمی‌آورد. بعدها بود که فهمیدم  حالت سرگشتگی است، همان عدم حضور در عین حضور، همان حالت که انگار  تو نباید اینجا باشی.

یک بار دیگر در جریان مسابقه کشتی بود که دیدمش. در استادیوم کوچکی. گمانم همان روزها بود. شاید هم به همین خاطر آمده بود مشهد. همان تصویرهای آشنا که می‌شناسیم همه؛ وارد شد؛ هوار و هورا و کف زدن مردم؛ همان پاسخ دادن به اظهار ارادت‌ها با بلند کردن دست و همان رفتن و نشستن و از فرط حجب بی‌خود سر را با صحبت با اطرافیان گرم کردن.

تصویر آن گوشه‌نشین ذهن من را نه آن دو دیدار تغیر داد و آن همه خبر و شایعه و راست و دروغی که طی سال‌های قبل و بعد به راه انداخته بودند و انداختند: پیرامون خودش و ازدواجش و زندگی خصوصی‌اش و خصوصیاتش و توی دهنی‌زدن به رژیم وقت با جریان بوئین زهرا و چه و چه و … و دست اخر آن سیل شایعه و خبر که چرا دنیا را به آن شکل ترک کرده.

تازه از ایران رفته بودم برای تحصیل در خارج که موج بلند هیاهوی رفتنش تا آنجا هم آمد و من اصلا تعجب نکردم. دقیقا مثل خبر رفتن فروغ فرخزاد، قبل ترش.  فقط آن تصویر گوشه ذهنم کامل‌تر شد.

نه برای منِ نوجوان و جوان تعجب‌آور بود که چرا تختی آن طور رفت، و نه برای منِ حالا در سن بالا. اصلا هم برایم مهم نبود که خودش خودش را راحت کرد، یا راحتش کردند. اصلا مهم نبود برای آن تصویر من از او. چندین و چند بار هم که بعدها در تهران از مقابل آن هتل رد شدم، حتی نگاه هم به سردرش نکردم. تختی جایی را می‌خواست برای رفتن، حالا هر جا.

مگر چند نفر هستند در این دنیا که نیامده‌اند بمانند و سرگشته‌اند تا بروند؟ باید بروند؟

مگر چند نفرند که دست نیافتنی‌اند، چه زنده و چه مرده؟

محمود حسینی‌زاد