مرگی که زندگان به دعا آرزو کنند

احمد مسجدجامعی

حضرت عباس در فرهنگ ما نماد پلونی است، نماد آبروست، نماد عزت است، نماد جوانمردی است و جوانمردی که به هدف خود نرسید، اما به آبرویی دست یافت که آرزوی هر قهرمانی است؛ به نحوی که قضیه محرم و عاشورا بیش از هر شخصیتی متأثر از ویژگی‌ها و منش آن حضرت است.

قسمت نگر که کشته شمشیر عشق یافت/ مرگی که زندگان به دعا آرزو کنند.

در طول تاریخ، پهلوانان و قهرمانان بزرگی با تأسی از حضرت عباس رشادت‌های بسیاری آفریده‌اند که تختی پهلوان ملی یکی از آن‌هاست. تختی پهلوان عرصه ورزش و اجتماع بود و در زلزله بوئین زهرای قزوین راهی را نشان داد که تا زمان ما هنوز باقی است و در همین زلزله اخیر هم هنرمندان و ورزشکاران به همان شیوه به جمع‌آوری کمک پرداختند.

 

یک بار به دیدن زنده یاد خانم سیمین دانشور رفته بودم. درباره شخصیت‌های مختلف سخن به میان آمد. در اتاق او در کنار تصویر رجال سیاسی و اجتماعی و آثار فرهنگی و هنری عکسی هم از تختی دیده می‌شد که برایم جالب بود. خانم دانشور می‌گفت تختی هم اینجا می‌آمد. البته خیلی‌ها آنجا می‌رفته‌اند از امام موسی صدر و آیت‌الله طالقانی و علامه محدث ارموی تا سهراب سپهری و نیما یوشیج و ابراهیم گلستان. دانشور می‌گفت یک بار تختی سرزده به خانه ما آمد. جلال هم بود. من به محض دیدنش هیجان‌زده شدم و ناخودآگاه به سمتش رفتم و او را بوسیدم. یک باره چهره تختی گلگون و غرق عرق شرم و حیا شد. جلال هم متوجه این تغییر حال شد و با همان شوخ طبعی و کنایه طنزآمیز گفت سیمین هم با این کارهاش… بعدها آل احمد یکی از زیباترین و ماندگارترین مقاله‌های سیاسی-ادبی‌اش را درباره تختی نوشت. این نمونه‌ها نشان می‌دهد که تختی شخصیتی بود که بین همه گروه‌های اجتماعی اعتبار بسیار داشت. نه تنها وقتی هواپیمای او در فرودگاه به زمین می‌نشست هزاران نفر از مردم به استقبالش می‌شتافتند بلکه حتی شخصیت‌های ادبی و هنری و اجتماعی با دیدن او به شوق می‌آمدند. شاید از همین روست که برخی خاطره‌های معمول او هم نیاز به بازخوانی دارد. همه می‌دانیم که در کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان بویین‌زهرا تختی هم مانند خیلی‌های دیگر به جمع‌آوری کمک‌ها پرداخت و از شمال شهر تا میدان مخبرالدوله و از آنجا تا بهارستان و بالاخره تا سبزه میدان را پیاده پیمود و بالاخره در محل چلوکبابی شمشیری استقرار یافت… اما نکته آن است که همه مردم دوست داشتند کمک‌هایشان به دست تختی که ارادت زیادی به او داشتند، برسد و او را امین خود می‌دانستند. کسانی که پول‌های خود را به تختی می‌دادند صاحب اموال زیادی هم نبودند و آدم‌های معمولی و حتی محروم کوچه و بازار در میان آن‌ها زیاد دیده می‌شد که علاقه‌مند بودند در کنار تختی به هموطنان‌شان کمک برسانند و تختی با همان حجب و حیای همیشگی‌اش سرش را پایین انداخته بود که اگر کسی توان کمک مالی مناسب هم ندارد شرمنده نشود.

تختی، دغدغه نام بلند ایران را داشت که در اندام ورزیده و قد رشید و بازوان توانای او تجلی می‌کرد و پشتوانه مردمی بود که از هر سو به شکل‌های مختلف حقارت بر آن‌ها تحمیل می‌گردید. همین دغدغه تختی باعث شد وقتی در یکی از مسابقات نتوانست پاسخگوی انتظار مردم باشد خود را شرمگین یافت. یکی از دوستان تختی می‌گفت او در یکی از آخرین مسابقات جهانی‌اش از کسب مدال قهرمانی بازماند و برای این حادثه بسیار متأسف شد. او احساس می‌کرد از یک سو امید مردم را برنیاورده و از سوی دیگر سن و سال ورزشی او در شرایطی است که فرصت جبران ندارد. از این رو وقتی کاروان ورزشی عزم بازگشت به کشور را داشت راهی بغداد شد و خود را به آستان حضرت ابوالفضل(ع) رسانید. از زبان همراهان وی درد دل تختی با حضرت شنیدنی است. «ای بزرگوار تو برای آب آوردن برای بچه‌های تشته، راهی فرات شدی ولی در آنجا دستانت قطع شد، چشمانت آسیب دید، فرق سرت شکافته شد، مشک آب سوراخ شده و آب‌ها به زمین ریخت؛ و نتوانستی آب را به خیمه‌گاه برسانی و خجالت‌زده و ناامید شدی. هر چند به آرزویت نرسیدی و در این کار ناکام ماندی ولی خدا آبرویی ماندگار نصیبت کرد که به هیچ‌کس عطا نکرده بود. اینک من در کارم ناکام شده‌ام و نتوانسته‌ام امید هموطنانم را برآورده سازم و با دست خالی به کشورم باز می‌گردم. اکنون آبروی مرا حفظ کن.» همه می‌دانند بعد از آن شکست چه استقبالی از سوی مردم از این پهلوان ملی به عمل آمد و از قضا در سال بعد تختی نخستین طلای المپیک را به ملت ایران هدیه کرد و امروز هم هیچ شهر و دیاری نیست که در آن مدرسه، خیابان یا ورزشگاهی به نام بلند تختی نباشد. جالب است که حتی طرفداران جوان تختی که او را ندیده‌اند خود را ملزم می‌دانند تا مشی و منشی چون او و مرادش حضرت ابوالفضل العباس علمدار نستوه پاکی و صداقت و جوانمردی داشته و به حیا و امانت و اخلاق پای‌بند باشند. نام و آوازه‌اش ماندگار باد.