سیاوش ها را میکشند و سهراب ها را …

با ساعدی و او (صمد بهرنگی) رفتیم ابن بابویه. سه نفری در یکی از کبابی های اول بازار شاه عبدالعظیم لقمه نانی خوردیم و ماشین را پس و پناهی جا دادیم و افتادیم وسط جماعت. و چه جماعتی! فقیر و کارگر و مرد توی کوچه و تک و توک بازاری و اداری. و همه جوان. و حجله ها ودسته ها و علم ها و نوحه ها. و

مرثیه های چاپی که پخش می کردند وصدای بلند گو که “آقایون چند نفر اطراف مقبره

حالشون به هم خورده. خطرناکه. کوچه بدین ببرنشون هوای آزاد…” و بعد شعرهای

سوزناک و آیات قرآن و داغ “علی اکبر” و روضه. و زنها که بر سکویی یا توی ایوانی

نشسته بودند و چای دم کرده. که جوانه زنی چادری با بچه ای به بغل به ساعدی سلام

کرد. که ساعدی بچه را گرفت و بوسید و حال و احوالی و رفتیم. انکشف که دو سال

پیش او را به این دنیا آورده. بند ناف بیخ گلوی بچه پیچیده بوده و نزدیک بوده خفه

بشود که دکتر را می رسانند. و آن وقت بر بالای یک سنگ قبر ایستادیم به تماشای گذر

دسته ها و لولیدن مردم درهم. و به این فکر می کردیم که چه به خود رها شده است

چنین جماعتی! و چه قدرتی و چه هرز رفتن ها! که دوتا جوان ایستادند کنارمان. من

داشتم نوحه ها را یادداشت می کردم که با هر دسته تازه رسیده ای یکی دیگر بر می

خاست:

که یکی از جوانها در آمد که: _ این کارنامه دوساله کی از چاپ در می آید؟

گفتم: _ به نظرم بشود سه ساله یا چهارساله. چه می دانم. و بعد ازشان پرسیدم:

_ جماعت را چقدر دید می زنید؟

اولی گفت: _۸۰ هزار . صدهزار…

و دومی گفت: _ می شود آمارش را گرفت.

و صمد گفت: _ برو بابا. آمار باشد برای علما.

جوان اولی گفت: _ باز مرده پرستی شایع شده.

گفتم: _ شایع بوده. از قدیم و ندیم ها.

ساعدی گفت: _ چه عیب دارد؟ بازهم خوب است.

صمد گفت: _ آخر زنده پرستی که ممنوع است.

و بعد دسته جدیدی رسید با عماری مانندی. اما به شکل هرم. و سیاه پوش و

دسته گلی بر پیشانیش. و سیگاری چاق کردیم و کسی یک ورقه شعر داد دستمان. از

شاعر فلان محله تهران. و این یک بیتش:

“ناتوان بودند گردان جهان در مشت تو

حیف کاورد عاقبت در خاک گیتی پشت تو.”

و بعد یکی از دوستان دور رسید. و سلامی. در گوشم و گفت که “دیروز تا حالا

سه نفر خودکشی کرده اند. یکیش در بیمارستانی. و با طنابی که از ملافه ساخته…” و

رفت. خبر را بلند برای همه گفتم. و سکوت. و همان جوانک اولی در آمد که: _ یعنی از

۲۵۰۰ سال پیش هم سابقه داشته؟

گفتم : _ آره. مرگ سیاوش. – و بعد سکوت و بعد رفتم سر منبر. همچنان بر سر

قبر گمنامی ایستاده: که صدای “الرحمن” از بلندگو برخاست. و پراکندیم. و برگشتن. و

تلخی آن تماشا و آن جماعت بی سر، که آخر کار حتی صدای بلندگویی را به عنوان

مرکزاتجاه نداشت – آنهم جماعتی که این همه به دیکته عادتش داده ایم – و بزرگترین

ماجرا کردنش از دیوار بالا رفتن – یا لب چینه قبرستان نشستن به تماشا – یا مقاومت

ایرانیت طاق مقبره ها را آزمودن – و مهمتر از همه دل خوش کردن به افسانه ای که می

سازد. یکی می گفت چیز خورش کرده اند – و “بار بی توریت” (یا “…تورات”؟) اسم سم

_ دیگری می گفت خفه اش کرده اند _ دیگری می گفت به قصد کشت او را زده اند و بعد

لاشه اش را به مهمانخانه کشیده اند. از آن همه جماعت هیچکس حتی برای یک لحظه به

احتمال خودکشی فکر نمی کرد. آخر جهان پهلوان باشی و در “بودن” خودت جبران

کرده باشی “نبودن” های فردی و اجتماعی دیگران را – و آن وقت خودکشی؟ آخر مرد

عادی ناتوان و ترسیده ای که ابتذال وجود روزمره خود را در معنای وجودی و در

قدرت تن و در سرشناسی او جبران شده می دید – در وجود این بچه “خانی آباد” که

هرگز به طبقه خود پشت نکرد. این نفس قدرت تن که به قدرت مسلط زمانه “نه” گفت – و

نه “نامجو” شد و نه “شعبان” و نه “حبیبی” – چطور ممکن بود که این مرد عادی سر به

زیر باور کند که او خودکشی کرده؟ و ببینم این افسانه سازی عوام آیا نوعی روش

دفاعی نیست برای مرد عادی توی گذر تا شخصیت ترسیده خویش را در مقابل تسلط

ظلم حفظ کند؟ و امیدوار بماند؟ سیاوش و سهراب که جای خود دارند. در این سلسله

مراتب حتی جوانمرد قصاب را هم داریم. رهبر فلان فرقه را هم که در خمره تیزاب رفت.

یا آن دیگری را که غایب شد. یا آن دیگری را که به آسمان رفت.

و حالا من چه کنم؟ چگونه باور کنم که صمد مرده؟ او که یک تنه ادای دین به زبان

مادریش را تعهد می کرد – او که به سرخوردگی از ما بزرگترها و به نفرت از

“ازمابهتران”، به کودکان پناه برده بود. او که عاقبت از انتشار کتاب الفباش نومید شد –

بسکه “متد” بازی سرش درآوردند و علمایی نمودن- که کتابت را برای بزرگسال ها بر

می گردانیم… و هی خواستند “ه” و “میم” الفباش را فقط در “ماه” و “ماهبانو” به رخ

بچه ها بکشند-… و آیا کافی است که حالا در مرگ او فقط بگویی لااله الااله!؟… حتی نیما

که مرد من در رثائش درماندم. آن وقت حالا بایست در داغ این برادر کوچکتر عزا گرفت

و مرثیه گفت و مگر چند تا صمد داریم؟ و آیا کافی است مدرن بازی در آوردن؟ و به ۶۸ پیام فدایی ویژه صمد بهرنگی

جای گریستن در غم مرگ او- یا به جای خدا عالم است کدام ریش را حنا نبستن- بر

کربلای “ویت نام” گریستن؟ … نه. فایده ندارد. بهتر این است که من اکنون با چهل و پنج

شش سال عمر و با کلی پز و افاده و معلومات – اما به عوامی عامی ترین آدمها و به

دیرباوری هرزندیقی که فرض کنی – به حای اینکه در مرگ این برادر کوچکتر عزا بگیرم

یا عصا به دست بگیرم- چوبیندازم که صمد عین آن ماهی سیاه کوچک از راه “ارس”

خود را اکنون به دریا رسانده است. تا روزی از نو ظهور کند. آخر او در “خداآفرین” به

آب زده. و به آب “ارس”! این داس بین- این فارق یک فرهنگ و یک زبان. آخر من دیده

بودم که این اسم ها برای صمد همانقدر مقدس بود که “مدینه” برای آن برادر بزرگتر.

 

۳۰ آبان ۱۳۷۴

u062Cu0644u0627u0644 u0622u0644 u0627u062Du0645u062F