زیبایی‌شناسی تنِ جوان‌مرگ – مهدی یزدانی‌خرم

تختی و شمایلش

گره‌خورده‌گی بخشی از هویتِ ایرانی با نامِ تختی امری آشناست. مردی که سال‌های بسیاری از مُردنش در جوانی می‌گذرد و سال‌هایی طولانی ا‌ست که سعی دارد وجهِ نمادینِ خودش را حفظ کند. احتمالا کمتر کسی چون او وجود دارد که هم سر از ترانه‌های رپرهای وطنی دربیاورد و هم در کلامِ میدان‌دارانِ گودهایی باشد که کم‌کم از یاد می‌روند. سال‌های سال است دربارۀ «مُردنِ» او بحث می‌کنند، چگونه مُردنش، چرایی مُردنش و صدالبته تلاش برای تطهیرِ او برای احتمالِ خودکشی. که پهلوان نمی‌تواند و نباید خودش را از بین ببرد و پهلوان کسی‌ است که نیرویی مرموز، ناجوانمرد و رازآلود از بین می‌بردَش. این قرائتِ غالبی ا‌ست دربارۀ غلامرضا تختی. مردی که عکسِ تنِ قدرتمندش را می‌توان در بسیاری تکه‌های تهران و ایران در مغازه‌ها و دفترهای تجاری سنتی‌تر دید. «شمایلی» را که او را با بالاتنه‌ای برهنه نمایش می‌دهد و شلوارِ ورزشِ زورخانه‌ای. پهلوانِ برهنه، پهلوانی که ریتمِ قرارگرفتنِ عضلاتش احساسی از قدرت را متبادر می‌کند. امری که البته غریب هم نیست و کافی ا‌ست نگاهی بیاندازیم به در و دیوارِ باشگاه‌های بدن‌سازی و سردرهاشان که این اغراق در عضلاتِ ورم‌کرده به نوعی زشتی پرطرفدار تبدیل شده.

بنابراین مردِ قدرتمند با برهنگی‌ تصویر می‌شود. نمایانگرِ توانش در عضلاتِ شانه‌ها، بازوها و شکمِ اوست. امری که در سنتِ نقاشی و مجسمه‌سازی فرنگی به شدت حضور دارد. کافی‌ است به بازآفرینی‌های میکل‌آنژ نگاه کنیم از خدایانِ یونان، یا اصلا تندیس‌هایی را ببینم که از یونانِ باستان و بعد رومِ باستان باقی مانده، ابرخدایانِ عضلانی، تن‌هایی ساخته‌شده از عاج و عضلاتی بی نقص، قابلِ احترام. حال پل بزنیم به تصویرِ پهلوان در ایرانِ بعدِ ظهورِ عکاسی: یکی از جذاب‌ترین و پرتعدادترین نمونه عکس‌های باقی‌مانده از سال‌های دور مربوط است به زورخانه‌روها، پهلوان‌های نیم‌برهنه که به شکلی آیینی دست در کمربند هم فروبرده و رو به دوربین دارند. درخششِ عضلات امری که می‌باید بیش از هر چیز برجسته شود و تختی احتمالا اوجی‌ است در این سنت. غلامرضا تختی کشتی‌گیری تکنیکی بود با چند مدالِ مهم و چند ناکامی مهم. او پرمدال‌ترین کشتی‌گیرِ تاریخ ایران نیست. او به شکلی مشخص رفتاری سیاسی نداشت و او همواره در هاله‌ای از رمز و راز روایت شد. احتمالا واضح‌ترین تصویرِ او همین عضلاتش است که تا دمِ آخر توانِ خود را به نمایش گذاشتند. عکسِ مشهوری وجود دارد از پیکرِ او بر سنگِ غسالخانه. خیس از تطهیرِ آخر، با سینه‌ای بخیه‌خورده که نشان از کالبدشکافی دارد و دیگر همان هارمونی عضلات هستند که توی چشم می‌آیند. زیبایی‌شناسی تنِ قهرمان.

این زیبایی‌شناسی رئوسِ خود را از دلِ بسترِ فکری جامعه به دست می‌آورد نسبت به قهرمان. در شرایطی که شکل‌های مختلفِ خفقان در هر جامعه‌ای وجود دارند شمایلِ قهرمان‌ها دل‌گرمی‌بخشِ توده‌هایی هستند که محافظه‌کارانه منتظرِ تغییرِ فضا هستند. گشتی در تاریخِ ادبیاتِ ما انبوهی از این پهلوان‌ها را مقابلِ چشمِ ما ردیف می‌کند و جالب این‌که در تمامِ این نمونه‌ها توجه به سر و دست و بازوی قهرمان از اوجبِ واجبات است. این قهرمان تنومند است و قدبلند، نگاهی آرام دارد و صدالبته در سنت‌هایی قدیمی‌تر مردِ بساطِ شادی است. هرچه به دورانِ معاصر نزدیکتر می‌شویم و ابزارهای مدرن و حکومت‌های مدرن بساطِ این قهرمان‌ها را درهم‌می‌پیچند نقشِ تختی پُررنگ‌تر می‌شود. تختی از دلِ همین تعریف‌ها بیرون آمده. جسمی قدرتمند و صدالبته روحی که توان‌مندتر از هر چیزی معرفی می‌شود. او پهلوانِ شهر است. پسرِ خانی‌آباد، یاورِ جبهه‌ ملی و عاشقِ امامِ هشتم، زیباست و خوش‌سخن. از منظرِ اجتماعی مقابلِ شخصیت‌هایی چون حسین رمضون‌یخی و شعبانِ جعفری قرار می‌گیرد. او از سنتِ مم صادقِ بلور فروش آمده. اگر پهلوانِ قدرتمند در دورانِ پیشاتختی در یک منطقه‌ی خاص شناخته شده بود، این‌بار او در کسوتِ کشتی‌گیر بر صفحۀ تلویزیونی ا‌ست که انبوهی از مردان و زنان حرامش می‌دانند اما آقا تختی چیزِ دیگری ا‌ست. تقریبا از تختی مقادیری خاطره مانده که مانندِ تمامِ گفتارها هیچ سندی برای اثباتش نیست، او نوشته‌ای ندارد، هرچند فرزندش نویسنده شد. او بیانیه‌ای نخواند و کار سیاسی روشنی نکرد چنان‌که بلور انجام داد. او ستارۀ سینما نشد مثلِ فردین و حتی مثلِ قهرمان‌های عاشق‌پیشه حرف و حدیثِ شبانه‌ای برایش درنیامد. تختی عینِ رئالیسم بود. مردی ساکت که دست‌هایی قدرتمند داشت و عضلاتی پولادین. قهرمانِ المپیک شد و در المپیکی دیگر شکست خورد. او را با همین شکست‌ها هم دیدند توده، اما یک سایۀ مهم بر سرِ او بود و آن افسانه‌ای‌شدن بود با جوان‌مرگی.

نگاهی دوباره به سنتِ ادبی_روایی ایران نشان می‌دهد که قهرمان‌های جوان‌مرگ چه مرثیه‌هایی را موجب شدند و مگر نه این‌که مرگِ سهراب را تراژدی عظیمِ ادبیاتِ ایران می‌دانند؟ تختی بیش از آن‌که به صولتِ رستم باشد نقشِ سهراب و سیاوش را بازی کرد توأمان. وقتی او از دنیا رفت شمایل‌های مشهورش صدچندان شد. منتقدانش دم فروبستند و هرچه امرِ رئالیستی پیرامونش وجود داشت بایگانی شد. جامعه‌ای تصمیم گرفت او نقشِ قهرمانِ جوان‌مرگ‌شده‌اش را داشته باشد. تنِ بی جان‌شده‌اش در تشییع‌جنازه‌ای منحصر به‌فرد در خاک شد و زمزمۀ دست‌داشتنِ دستگاهِ امنیتی در قتلِ او تبدیل شد به فریادی بلند. قهرمانِ جوان‌مرگی که از محله‌ای قدیمی در تهران برآمده بود و حامی محرومان بود و موردِ عنایتِ فقیه‌ای چون طالقانی و موردِوثوقِ جبهه ملی باید ترور می‌شد. نوشته ‌شد او را مسموم کردند. کلاسیک‌ترین شیوه برای کشتنِ پهلوان؛ داروی خواب به او خورانده‌اند و در خواب جانش را گرفته‌اند. مگر پهلوانی با تنِ نیرومند را می‌شود جز با سم و خواب‌آور از پا درآورد؟ به این خوانشِ کلاسیک دقت کنید: ابرمردِ ایرانی یا مسموم می‌شود یا از پشت به او زخم می‌زنند. کسی یارای مقابلۀ تن‌به‌تن با او نیست. او نماد است و نمادها را نمی‌توان به شکلی انسانی کُشت. حل این‌که تختی چه‌قدر با این رفتارهای سیاسی میانه داشته محلِ اشکال است اما فرایندِ اجتماعی سوای تاریخ‌نگاری دانشگاهی و علمی‌ است. پسرِ قدرتمندِ مدفون در ابن‌بابویه نمی‌پوسد. آن عضلاتِ نمادین زورشان به خاک می‌چربد و تهران که نه ایران نمادش را در قلبِ خود محفوظ نگه می‌دارد. بنابراین ترکیبِ شمایلِ او و مرگش چنان کرد که حالا تختی را باید یکی از آخرین نمادهایی دانست که در بحبوحۀ مدرنیتۀ روزگارش ساخته شد و هیچ‌گاه از پا نیفتاد. جامعه‌ای با چنین حافظه‌ای کوتاه‌مدت عجب است که او را به خاطر سپردند. موضوعِ داستان‌ها و فیلم‌هایی شد و حتا نقاشی آبستره. قدیسی که دیگر کسی باخت‌های ورزشی‌اش را به خاطر نمی‌آورد و در ذهنِ این جامعه عنوانِ «جوان‌مردی» را یدک می‌کشد که مرزهای بسیار استعاری و اخلاقی پیچیده‌ای دارد. جوان‌مردی که جوان مُرد، زیبا در خاک شد و پرچمِ بلادِ روس و آمریکا را زیرِ بیرقِ ایران آورد. اویی که در اوجِ تنگدستی به دیگران کمکِ مالی کرد و صدالبته این قصه‌ها امروز واردِ فرهنگِ شفاهی ما شده‌اند. یک سمبلِ سنتی که یک تنه مقابلِ زوردارانِ چماق به‌دست ایستاد. حداقل این خوانشی بود که بخشِ مهمی از جامعه از او ارائه داد و کماکان پابرجاست. گشتی‌گیرانِ مهمِ هم‌نسلِ تختی کم نیستند. قهرمان‌های میادینِ جهانی و آسیایی و اُلمپیک اما آن‌ها ورزشکار باقی ماندند و تختی ابَرمردی که یک‌تنه مقابلِ تمامِ جهانِ بدخو ایستاد. تصویرش بر ذهنِ نسل‌هایی چند آمیخته با همین احساس شد. قهرمانی با عضلاتِ ورزیده و تنی قدرتمند که «کشتندش». وقتی جریانِ اجتماعی قهرمانِ خود را می‌سازد این کار را با شتاب و صدالبته همه‌جانبه انجام می‌دهد. بنابراین تصمیم گرفته شد این عضلات در خاک چرب و نرم و پوسیده نشوند اما من گاهی به پوسیدنِ آن جسم فکر می‌کنم و این‌که کشتی‌گیرِ تنومندِ خانی‌آبادی چطور با این فرآیند توانست نوعی از زیبایی‌شناسی پهلوان را برای ما بسازد که قبلا مصداق‌های تصویری زیادی نداشت. تختی شاید رفتارِ عینی آن قهرمان‌هایی بود که تا قبلِ او در ذهن‌ها زنده‌گی می‌کردند. او شمایلی واقعی شد بر سینۀ دیوارها،اویی با عضلاتِ درهم تنیده که حافظۀ جامعه تصمیم گرفت نپوسند و بر دیوارها زنده و سالم باقی بمانند، مردی که بخشی از جامعه را به وجودش پشت‌گرم کرد، به روحش که فرازِ تهران می‌چرخد و ما را نگاه می‌کند…