قهرمان شدم اما بر مغزم اضافه نشد ، تختی مرد همیشه جاوید

از سال ۱۹۵۱ الی ۱۹۵۶ من در طرف راست کرسی در آنجا که مدال نقره تقسیم می کنند و با خط سیاه لاتین رقم دو بر روی آن نوشته شده است قرار داشتم در حالی که شوروی همیشه نیم متر بلندتر از من می ایستادند و موقعی که از آن بالا می خواستند مدال خود را دریافت دارند کاملاً قوز می کردند من همیشه در فکر این بودم، آیا ممکن است روزی برای گرفتن مدال طلا آنقدر خم شوم تا آقای رئیس بتواند نوار را بگردنم بیاویزد؟ من دائم گمان می بردم آنهایی قادرند قهرمان جهان شوند که قبلاً قمر مصنوعی پرتاب کرده اند!! من تا این حد قهرمان جهان شدن را مشکل می پنداشتم. اما به خیال من آرزو کردن مقام قهرمانی جهان و رسیدن به آن مثل این بود که کسی ادعا کند من می خواهم« قمر »  به کره ماه بفرستم!! اما در ملبورن جای من و مدال من با شوروی ها عوض شد و من هم مثل « کولایف » برای گرفتن طلا کاملاً « دولا شدم » اما همین که از کرسی پایین پریدم و پس از اینکه چند نفر بر صورتم بوسه زدند و پس از اندکی تحمل و خیره شدن به چشمان دیگران متوجه شدم کوچکترین تفاوتی نکرده ام، نه به وزنم چیزی اضافه شده و نه بر مغزم، نه می خندیدم و نه اشک می ریختم. در ادامه مطلب، تختی هدف خود را از قهرمان شدن این طور بیان می کند: من فقط برای این قهرمان شده بودم که عده ای از موطنانم جشن بگیرند و شادی کنند وگرنه من چه فرقی کردم؟

 همان« رضا »یی بودم که در ساعت دو بعدازظهر مثل حیوانات سیرک به باشگاه می رفتم. اما نه، تنها تفاوتی که در روحیه من پدیدار گشت این بود که من دیگر خود را حقیر نمی شمردم، آن حقارتی که چند سال قوز آن را به دوش می کشیدم از وجودم رخت بربسته بود.