بهزاد شیشه گران

۱۷دی‌ماه ۱۳۶۸ بود که همزمان با بیست‌ودومین  سالمرگ غلامرضاتختی، قهرمان ملی کشورم، ۳۱ پرتره از او را در کانون نشر نقره‌ به نمایش گذاشتم. عنوان آن نمایشگاه  به یاد جهان‌ پهلوان تختی  بود. در آن ایام جوانی ۳۷‌ساله بودم. پیش از آن من را به عنوان گرافیستی فعال درعرصه پوسترهای اجتماعی و سیاسی می‌شناختند. تااینکه سال ۶۱ به خاطر همین پوسترها مدتی راهی زندان شدم و سرانجام چون به گروه و سازمانی وابسته نبودم آزادم کردند،اما پس از بیرون آمدن از زندان دیگر پوسترسازی به روش قبلی میسر نبود. شرایط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ما بسیار دگرگون شده بود و همچنان درگیر جنگ عراق علیه ایران بودیم و مکرر در خاموشی‌های شبانه به‌سرمی‌بردیم و بحث مجوز وزارت ارشاد برای نصب پوسترها روی دیوار شهر مطرح بود و من همچنان علاقه‌مند به کارهای اجتماعی. با توجه به شرایط فرهنگی و سیاسی آن زمان ایده برگزاری نمایشگاهی از چهره تختی در ذهنم جرقه خورد و از طرفی اولین بار تختی در هنر تجسمی ‌کشورمان مطرح می‌شد. بنابراین دلم می‌خواست با برگزاری این نمایشگاه به سهم اندک خودم خلاء پرتره‌سازی در کشورمان را هم جدی بگیرم و چهره تختی دستمایه آفرینش هنری‌ام باشد و به قول شاملو لرزش دست و دلم هم دیده شود.

برگزاری نمایشگاهی از ده ها چهره متفاوت تختی در کنار هم برایم تازگی و جذابیت خاصی داشت، بنابراین از همان ابتدا با ایده تختی می خواستم پرداختی تازه با چهره‌ای آشنا، هم یک آرمان بزرگ را در هنر خود بپرورم و هم با نگرشی دیگرگونه، شکل نگرش عادت زده مردم را تا حد ممکن دگرگون کنم.

می‌دانستم چه راه دشواری در پیش دارم. باید به دنیای تختی نزدیک می‌شدم و نقبی به درون و بیرون این چهره می‌زدم. سعی کردم برای دستیابی به حقیقت زندگی او خطوط اصلی زندگی‌اش را بخوانم و بشنوم بعد به افسانه‌ها و تخیلات این و آن درباره پهلوان گوش کنم، در آنچه خود قهرمان بوده است و آنچه مردم و زمانه از او ساخته‌اند تأمل کنم. برای تهیه عکس‌های تختی به کیهان واطلاعات ورزشی مراجعه کردم، اماآن‌هاآنقدر مشکوک به این قضیه نگاه می‌کردند که از کمکشان ناامید شدم. به خانواده تختی نیز رجوع نکردم، چون می‌خواستم با برگزاری نمایشگاه غافلگیرشان کنم. از این روی تصمیم گرفتم تا همه گرفتاری‌ها ومحدودیت‌ها را خود یک تنه از پیش راه بردارم. در آن دوران در اماکن عمومی مثل حمام‌ها، قصابی‌ها، نانوایی‌ها و گاه حتی پشت وانت‌ها و کامیون‌ها تصویر تختی را می‌چسباندند وعشق‌شان را به پهلوان این‌گونه نشان می‌دادند؛ من خیلی از آن عکس‌ها را دستمایه کار خود قرار دادم. در مجموع حدود ۴۰عکس از این طریق یافتم که  ۳۱عکس از این مجموعه مورد استفاده‌ام قرار گرفت که بیشتر وقتم صرف پیدا کردن عکس‌ها شد. بعد از حدود چهل‌وپنج روز کار شبانه‌روزی ۳۱پرتره برای نمایشگاه آماده شد. در این مدت نزدیکانم نگران سلامتی‌ام شده بودند، اما من بیقرار برپایی این نمایشگاه بودم. دلم می‌خواست این آثار را در جایی نمایش بدهم که در شأن قهرمان‌مان باشد. به نشر نقره با مدیریت محمدرضااصلانی وسودابه فضائلی که خود هنرمند و صاحبنظر بودند پیشنهاد دادم و مورداستقبال قرار گرفت. کتابفروشی نشر نقره در خیابان کریم‌خان مکانی صاحب هویت بود و به نظرم تصویر تختی باید به دیواری صاحب هویت آویخته می‌شد. تنها عامل تبلیغاتی آن نمایشگاه پوستری بود با پرتره‌ای از تختی با طراحی خودم که در دوهزارنسخه به چاپ رسید و آن را با علاقه‌مندی به همراه دوستانم در سراسر شهر توزیع کردیم. این پوستر سندی است از اولین اتفاقی که برای چهره تختی در تاریخ هنر تجسمی ما رقم خورد و سال‌های بعد از آن نمایشگاه هنوز می‌دیدم که کسی به این پوسترها آسیبی نمی‌رساند، علی‌رغم اینکه رنگ‌ورو پریده بودند ولی بر دیوارهای شهر و مغازه‌ها نصب بودند. این‌ها همه به من نشان می‌دادند که جایگاه پهلوان‌مان کجاست، با وجوداینکه من پرتره مدنظر خودم را کشیده بودم.

خاطرم هست که روز افتتاح نمایشگاه به علت بی‌خوابی‌های کار شبانه‌روزی که متحمل شده بودم از چشمم به شدت اشک می‌آمد. آن روز دسته‌دسته از گروه‌های فرهنگی، سیاسی و ورزشی و رسانه‌ها (رادیو، تلویزیون و مطبوعات) و همین‌طور مردم کوچه و بازار به نمایشگاه می‌آمدند. آن شب، از خانواده تختی همسر و پسر و برادر تختی آمدند و بعدها بابک تختی بسیار پی‌گیر چاپ کتاب «یکصد پرتره از سیمای پهلوان تختی» شد. روز افتتاح نمایشگاه دیدم که جمشید مشایخی به خاطر عشقی که به تختی داشت به نمایشگاه آمد. روزی دیگر سیمین دانشور آمد و با کنجکاوی به تمام آثار نگاه کرد و بعد مقابل تصویر لبخندی از تختی ایستاد و شروع به گریستن کرد.  من که جویای علت شدم، گفت: «شیشه‌گران این لبخند برای من خاطره روزی را تداعی کرد که تختی پشت وانت در شهر می‌چرخید و برای زلزله بوئین‌زهرا کمک مردمی جمع می‌کرد، زمانی‌که به دانشگاه تهران رسید، من پشت  ماشین دویدم و کیف پولم را توی دستش خالی کردم و او به من لبخند زد و گفت: پس خودت چی؟این لبخند در نقاشی تو من را به یادآن لبخند انداخت.»

برای محمدرضااصلانی و سودابه فضائلی عجیب بود که چطور یک پوستر چنین جمعیتی را همراه خود آورده است. یک روز محمدرضا اصلانی به من گفت: «شیشه‌گران تو حکومتی را دنبال هنر خودت کشاندی.»

آن نمایشگاه نقطه عطفی با حساسیتی مدرن و اندیشه معاصر در حافظه تاریخی نسل گذشته تا امروز مانده است. امروز شاهدیم که میدان‌ها،استادیوم‌ها و مسابقات کشتی به نامش گذاشته می‌شود و مجسمه‌های متعدد تختی در کشور به نام و یادش نصب می‌شوند و همچنین این  پرتره‌ها دستمایه تبلیغات بسیاری از آژانس‌های هوایی و اتومبیل، به صورت مدال بر سینه مردم آویخته می‌شود یا دستمایه پوسترهای مسابقات کشتی در این سالهای پس از انتشار کتاب قرار گرفته است.

بعد از نه سال نیز در ۱۳۷۷ به اصرار زنده یاد هوشنگ رضایی‌نژادیان ناشر کتاب و همچنین تربیت بدنی آن زمان کتاب «یکصد پرتره از سیمای پهلوان تختی» همزمان با برگزاری مسابقات جام‌جهانی کشتی در ایران به دو زبان فارسی وانگلیسی منتشر شد که آن را به عنوان هدیه از قهرمان ملی کشورمان در آن جام به کشتی‌گیران سراسر دنیا اهدا کردند. زمانی‌که مشغول تدارک کتاب بودم زنده یاد علی حاتمی تماس گرفت و پیشنهاد داد که از طراحی‌های چهره تختی در فیلمش استفاده کند، من استقبال کردم، اما متأسفانه عجل مهلتش نداد. مایلم همین جا یاد و نام او را به عنوان هنرمندی شاخص ارج نهم و افسوس که فیلم جهان پهلوانش ناتمام ماند و او از بین ما رفت.

من تا به امروز بیش از صدوپنجاه اثر از تختی کشیده‌ام و تمام مقاومت خود را کرده‌ام که این آثار در کنار هم بمانند و آرزویم این است که از هم جدا نشوند و توسط نهادی به مکانی برای نمایش دائمی منتقل شوند.

بهزاد شیشه گران