آنچه به جایی نرسد فریاد است – محمدرضا طالقانی

در هر سده‌ای، در هر عصری، در هر روزگاری توی هر مملکتی یک نفراتی متمایز می‌شوند. توی مملکت ما، پیش از آنکه گزمه و پاسبان‌ و ژاندارمری و نیروی انتظامی بی‌آید و رتق‌وفتق امور را در محله‌ها به عهده بگیرد، مردمِ محل مأمنی داشتند که این مأمن همان بزرگترهای محل، پیشکسوتان محل، پیرمردهای محل، مخصوصا لات‌های جوانمرد محل بودند و توی هر محل یک نفر در جوانمردی شاخص می‌شد. در قرن اخیر چند نفری بودند که در میان مردم جایگاه ویژه‌ای پیدا کردند. در پایین شهر تهران، جایی که اغلب ورزشکاران این سرزمین برخواستند، رسم بود که نام این پهلوان‌های جوانمرد را بر گذرها بگذارند: مثل گذر باشی، گذر لوطی صالح، تکیه دباغ‌خانه، گذر قلی و گذر مستوفی. نام این گذرها همگی برمی‌گردد به انسان‌هایی که به مردم خدمت می‌کردند، اختلاف مردم را حل می‌کردند، عروسی مردم را می‌گرفتند، بی‌پول‌های محل را تأمین می‌کردند و توی سفره مردم نان می‌گذاشتند. طینت پاک و خبث طینت همواره در کنار هم مطرح بوده و رسم مردانگی از دیرباز به تأسی از مولا علی متداول بوده است.

۶۰ سال پیش اسم کسی در روزنامه کیهان ورزشی مثل توپ ترکید و عکسش را در حالی که دستش را رو به خدا گرفته بود انداختند و همین عکس باعث شد که تختی در میان مردم محبوب شود. در آن زمان مردم خریدار این سکنات بودند، اگر امروز تختی این کار را می‌کرد آن را سیاه‌کار می‌خواندند؛ اما آن روز او به خاطر این کار متواضعانه و خدایی‌اش محبوب شد.

حرکات و سکنات این ورزشکار موجب شد که از او الگو ساخته شود: او وقتی بچه‌ها را توی کوچه می‌دید سلام می‌کرد، اگر حق کشتی‌گیری را به او نمی‌دادند می‌گفت باید حقوق همه را بدهید وگرنه من هم حقم را نمی‌خواهم، اگر پای حریفش درد می‌کرد کنار می‌کشید، دست مادرش را می‌بوسید و مقابل مقام مادر سر خم می‌کرد. همه این‌ها باعث شد که تختی در میان ورزشکاران وجه متمایزی پیدا کند. شهره او دهان به دهان و سینه ‌به ‎سینه ابتدا میان ورزشکاران و بعد در میان مردم چرخید. نقل عامیانه‌ای است که مادرها زمانی که به دهان بچه‌ها شیر می‌گذاشتند از پهلوانی‌های او تعریف می‌‌کردند.

زمانی که رادیو و تلویزیون در جمع خانواده‌ها نبود، قصه‌های شاهنامه و داستان‌های‌ پهلوان‌ها نقل محفل‌های شبانه مردم بود. وقتی تختی در میان مردم گل کرد، نقل کلام خانواده‌ها شد و از پهلوانی‌های او ‌گفتند. تختی بعد از یک فطرت بد ظهور کرد، اکبر خراسانی پهلوانی به‌نام ولی خسیس بود و دست دهنده نداشت و تختی در تقابل با او قرار گرفت. همین باعث شد که تختی در میان مردم وجه‌ای پیدا کند و بعد از گرفتن مدال طلا، نقره و برنز المپیک و جهان در میان مردم محبوب‌تر شد.

اما در هر جای دنیا زمانی از تختی یاد می‌کنند که کسی مظلوم واقع می‌شود. چون روزی به خود تختی اجحاف شد و مظلوم واقع شد. در کشتی گفتند که او دیگر پیر شده و به روغن‌سوزی افتاده. او بعضا در جبهه ملی سمپات بود، من از پسرش شنیدم که تختی مایل نبود عضو جبهه ملی شود، اما دکتر محمد مصدق و بازرگان و طالقانی را بسیار دوست داشت و به احترام آن‌ها به آن سمت کشیده شد. در میان مردم جوری جا افتاد که تختی در مقابل سیاسی‌ها ایستاده. مردم همیشه کسانی را که در مقابل قدرت می‌ایستند دوست دارند. تختی پشت مردم و کنار مردم ایستاد نه بَر مردم و آنقدر اوج گرفت که وقتی کشتی را می‌باخت هم او را پهلوان می‌نامیدند. مردم آدم‌های مردمی را دوست دارند. تختی در مقابل سیاست ایستاد؛ هیچ وقت سیاسی نشد. از او خواستند شهردار شود نپذیرفت، از او خواستند نماینده شود نپذیرفت، از او خواستند پول بگیرد و ریشش را بتراشد نپذیرفت، تختی می‌خواست با مردم باشد. تختی همواره دست مردم را می‌گرفت، اما این اسطوره زمانی به ثبت رسید که حقش را ‌خوردند و با وجود آنکه خودش نداشت، اما دست مردم را گرفت. بعد هم گفتند که از سوی رژیم شاه کشته شد. یک عده از آن‌هایی که با رژیم شاه خوب نبودند این را بزرگ کردند که تختی را رژیم شاه کشت و مردمی که تختی را دوست داشتند علاقه‌شان به او هزار برابر شد. از طرفی بحث خودکشی او از سوی پسرش مطرح شد. اینکه تختی را کشتند یا خودش را کشت مهم نیست. آنچه منجر به مرگ تختی شد این بود که او محروم شده بود، اما در عین حال خودش را در مقابل مردم مسئول می‌دانست. تختی مرد چون مردم از او توقع داشتند و او نمی‌خواست در مقابل مردم شرمنده باشد.

همه این‌ها که تختی کرد جزو کمالات انسانی یک انسان است که همه باید انجام دهند، اما عده کمی هستند که به این کمالات می‌پردازند. تختی چون با مردم بود ماندگار شد و روزبه‌روز محبوبیتش بیشتر شد. تختی اسطوره‌ای شد که همه را با او قیاس کردند و هیچ‌کس به قد و قواره او نرسید. جدای از بزرگی تختی اینکه دیگر هرگز کسی الگو نشد علت دیگری هم داشت: بعد از آقا تختی دیگر مراقب بودند و اجازه ندادند که کسی بزرگ و الگو شود، متوجه شدند که خود الگو شدن دردسرساز است، چون مردم پشت الگوهای خود می‌ایستند. بنابراین اگر کسی بخواهد گل کند زود او را پایین می‌کشند.

مردم در انتخاب خود اشتباه نمی‌کنند و سیاه نمی‌شوند؛ باید اجازه دهند مردم خودشان پهلوان‌های‌شان را انتخاب کنند، اما چه سود که دیگر در این زمانه برای پرداختن به این حرف‌ها دیر شده است و آنچه به جایی نرسد فریاد است.

 محمدرضا طالقانی